سه شنبه سی ام خرداد 1391
حال همه ی ما خوب است...اما تو باور نکن
همه فکر می کنن اگه از وطنت رفتی و به قولی پشت کردی بهش یعنی اینکه دیگه نباید با چیزی به اسم وطن کاری داشته باشی....بازخواستمون می کنن به خاطر عشق به وطن....هیچ کس نمی تونه حس مارو درک کنه.... ما می تونیم حس اونایی که اونجا موندن رو درک کنیم چون یه زمانی اونجا زندگی کردیم...یه 23 سالی....اما اونایی که اونجان هیچ وقت نمی تونن حس مارو درک کنن...این سرگیجه ی بی پایان رو درک نمی کنن....از یه طرف می میریم واسه جایی که بهش تعلق داریم.....صبح تا شب فکر آبادیش مثل خوره تمام وجودمون رو می گیره....فکر اینکه این همه تحصیل کرده وقتی خارج می شن از اونجا نتیجش می شه رجال نادان بر مسند قدرت...ما که چیزی نیستیم،نوابغ و نخبگان رو می گم....فکر اینکه یه روز که حسابی پولدار شدیم پولمون رو ببریم بزنیم به زخمای کشورمون...اما فعلا خیال باطلیه چون دلار گرون و گرون تر می شه و ما هم اینور تنگدست تر و تنگ دست تر،درست مثل همونور.....از یه طرفم تحمل سیستم و فرهنگ خرابش واسه ماها سخته...خیلیا موندن و می سازن به خاطر وطن......از طرف دیگه هم این جمله ی تکراری این روزا نقل مجالس شده انگار:"واسه به دست آوردن باید ازدست داد"....حالا اینکه کی،کجا و کی چی به دست آورده و چی از دست داده این خودش علامت سوال بزرگیه که جواب دادن بهش خیلی هم آسون نیست.....هر وقت دلم تنگ می شه و بغض دارم،هر وقت هرجا بحث دل تنگی ها ی دقیقه به دقیقه مون می شه...این جمله ی تکراری ساکتمون می کنه اما دلمون آروم نمی شه.....
مهمون داشتیم.....دا دستمال مخصوص سفره داشتم میز رو تمیز می کردم،همونطور که خرده نونا رو از روی میز پاک می کردم و به رومیزی خیره شده بودم بغضم ترکید.....تمام فکرهای دلتنگی دوئید توی سرم...فکر اینکه ای کاش یه روز مامان و بابا مهمون این خونه باشن و مامان ببینه رومیزی که واسم فرستاده چقدر به خونه میاد.....بابا ببینه پا دریایی که واسم فرستاده چقدر به خونه رنگ داده.....شاید واسه سالها این فکر محال باشه.......مثل خوره همه ی وجودم رو داشت نابود می کرد......
بوته های خیاری که تو بالکن کاشتیم رو از پشت صفحه ی شیشه ای مانیتور نشون بابا می دم و همونطور که دوربین به سمت خیاراست پشت لب تاب آروم و بی صدا اشک می ریزم....بابام عاشق گل و گیاهه.....از خونمون یه عالمه عکس گرفتیم و براشون فرستادیم....وقتی عکس ها رو توی ای میل آپلود می کردم آروم اشک می ریختم......وقتی مامان دستور پخت ته چین رو ازپشت دیوار شیشه ای مانیتور می داد بغض گلوم رو گرفته بود.......بغض همراه این روزای منه....خیلی ها فکر می کنن اینجا ما بهترین زندگی رو داریم و همیشه در حال تفریح و خوش گذرونی ایم...اما تنها کسایی که می دونن احساس واقعیمون چیه خودمونیم.....هزار تا دوستم اینجا داشته باشیم یه دونشون خانواده نمی شن...یه دونشون بوی مامان و بابا رو نمی دن......یه دونشون اونجوری که بابا پیشونی آدم رو می بوسه و مامان نگرانمونه، نمی شن.....خلا نبود خانودارو هیچ جوری نمی شه پر کرد....این چیزیه که ما از دست دادیم!....خنده ی بابا،آغوش مامان،لمس دستای خواهر....اینا دیگه نیستن......این سرگیجه که کاش می موندیم و می ساختیم یا کار خوبی کردیم اومدیم و هزار فکر دیگه آدم رو یه جورایی له می کنه.....
شاید خوندن این جملات آسون باشه،اما نوشتنشون سخت ترینه و احساس کردنشون حتی سخت تر از اونه!دلم برای خودم و هم نسلام می سوزه،خیلی زیاد می سوزه....ما هر کدوم یه جوری یه چیزی رو از دست دادیم که حتی نمی دونیم واقعا چیزی که به دستآوردیم ارزشش رو داره یا نداره!ما همیشه ی عمرمون درگیر خواهیم بود.........این کلنجار با ذهن چقدر می تونه گاهی پوچ و تهی باشه.......
دوشنبه نهم آبان 1390
چند جمله ی نفس بریده.....بریده بریده........
هر جای دنیا که باشی به فکر نباشی از دست می ری..........دارم از دست می رم.......:(
آن من که من بودم دیگر نیستم و این مرا می ترساند..........
نقاشی های نیمه کاره....شعرهای نگفته....کتاب های نخوانده....آهنگ های گوش نداده...ترانه ی نسروده.........اینها همه ی ذهن من است این روزها.........
خسته از گزارش های هفتگی....برگه صحیح کردن و درس دادن در کلاس.......خسته از کارهای اداری هر روزه که تمومی ندارن..........انگار واقعا هر جای دنیا که باشی به فکر که نباشی از دست می ری........این نقطه و اون نقطه نداره،همه ی این چیزا همش دنبالت هست این تویی که باید ببینی می خوای دنبال چی بری..........
عمر عجب می گذرد...........داره یه سال می شه و من هنوز زندگیم رو خوب نشناختم.....
سه شنبه چهارم مرداد 1390
تفاوت1
از وقتی اینجا اومدم راجع به اینجا ننوشتم....شاید خودم هنوز در حال تحلیل و انالیز اینجا هستم.....تفاوتها زیاده،خیلی هم زیاد....و خیلی هم به چشم میاد.....اینجا پر از آدمهاییست از ملل مختلف...از آسیایی بگیر تا آفریقایی و اروپایی و گاهی کشورهایی که حتی اسمشونم به گوشت نخورده!همه جور آدمی اینجا پیدا می شه.....اما همه ی این آدمها اینجا سعی می کنن از یک سری قوانین پیروی کنن که وقتی توی قوانین دقیق می شی می بینی که 99.99% به نفع حقوق شهروندی و انسان و انسانیته!
اولین چیزهایی که اینجا آدم متفاوت حس می کنه یکی اینه که ملت از پلیس ترسن!دوم اینکه برای هر چیزی توی صف می استن!کاری که تو ایران انگار واسه یه سری ها(حتی اونا که دبدبه و کبکبه روشنفکری دارن)سخت به نظر می رسید!اینجا همیشه یه خط هست که تو پشتش وایمیسی و نفر جلوییت مثلا پولش رو حساب می کنه یا درخواستش رو می گه و اگه تو از یه حدی به اون آدم نزدیک تر باشی نوعی بی ادبی به حساب میاد و انگار که دنبالت کردن و عجله داری!همه جا می دونی که بالاخره نوبتت می شه و یهو صف تبدیل به حمله ی ناگهانی نمی شه!
هر جا که می ری مسئولین تمام مدت لبخند می زنن و با روی باز مشکلاتت رو حل می کنن و به هیچ عنوان اجازه نمی دن که استرس خاصی توی دلت ایجاد بشه به خاطر مشکلی که داری....باهاشون تلفن که حرف می زنی هزار بارم بگی نفهمیدم جملت رو بازم با روی باز واست تکرار می کنن،چون می فهمن و درک می کنن که ممکنه انگلیسیت خوب نباشه.....
همه جا آروم و با طمانینه راه می رن،اگر بر حسب اتفاق کسی به کسی تنه به زنه هر دو طرف برمی گردن و با یک لبخند و معذرت خواهی راهشون رو ادامه می دن و هوچی گری نمی کنن و دعوا راه نمی اندازن!
تصادفاشون جالبه!تصادف که می شه تا وقتی پلیس بیاد وایمیسن با هم گپ می زنن و با هم دیگه آشنا می شن!چون می دونن که پول بیمه ای که دادن خسارتشون رو پرداخت می کنه و ماشین هم سرمایه ی زندگیشون نیست که به خاطر یه خراش روش از قیمتش بیفته و طرف به خاک سیاه بشینه!
اینجا از بچگی به بچه ها همه چی یاد می دن...بچه ها اجازه دارن حس کنجکاویشون رو تخلیه کنن....هیچ بچه ای رو نمی بینی که در حال عربده کشیدن و گریه های جانسوز باشه!واقعا من تا حالا ندیدم اینجا!چند روز پیش که موزه رفته بودیم اوج تفاوت رو احساس کردم!موزه ی حیات وحش تهران رو نمی دونم رفتین یا نه،یه سری حیوون پشت شیشه گذاشتن که تو اگه به شیشه هم دست بزنی 100 نفر بهت می گن دست نزن،نکن بچه،بیا عقب.....اما اینجا موزه ی حیات وحش پر از بازی های مختلف کامپیوتری بود که برای آموزش دادن به بچه ها اونجا گذاشته بودن،بعضی جاها هم که آدم واقعا دلش می خواست پوست حیوون رو لمس کنه واسه این حس کنجکاوی قسمتی از پوست یا ناخن حیوون رو گذاشته بودن که هر کس می خواد لمسش کنه و بچه ها خوشحال بازی می کردن و یاد می گرفتن و حتی یه قسمت آشپزخونه داشت که می تونستن واسه حیوونا مثلا غذا درست کنن!من به این سنم عاشق همه ی این بازی ها شدم و حتی با همسرم نشستیم و پازل خرس درست کردیم و شاد شدیم!بعد اونوقت یادم میاد تو ایران همش پدر مادرا دارن بچه هاشون رو دعوا می کنن!یادم میاد رفته بودیم یه جا پیک نیک،یه بچه ای شیطنت می کرد:مامانش گوشش رو گرفت و گفت بابات بیاد می دم کاسه ی سرت رو بشکونه!!!!حالا این وضع حرف زدن رو مقایسه کنید با رفتار با بچه ها تو اینجا!!!!
حالا بگم از توالت عمومی های اینجا که واقعا گفتن داره!!!واقعا تفاوت داره!!اولا که اینجا همه جا توالت ها بدون شلنگه،ملت از دستمال واسه تمیز کردن خودشون استفاده می کنن(ندید بدید بازی رو:دی)،بعد هم یک توالت بزرگتر همیشه هست واسه معلولین که با ویلچیر می رن تو دسشویی،همیشه یه سکوی تاشو هست برای مادرهایی که می خوان بچه شونو عوض کنن!تمام چراغ ها و شیر آبها و خشک کن ها طوری طراحی شده که مواقعی که استفاده نمی شن خاموش هستن و یا کار نمی کنن تا در مصرف انرژی صرفه جویی بشه،نوعی کاغذ شبیه کاغذ روزنامه به عنوان دستمالی که باهاش بشه دست و صورت رو خشک کرد استفاده می شه(تو ایران اگر احیانا توالت عمومی پیدامی شد باید در نهایت با روسری یا مانتو یا اگه خوش شانس بودی با دستمال کاغذی دست و صورتت رو خشک می کردی!) همش هم دارن این دسشوییارو می سابن و تمییز می کنن و هیچ وقت نمی شه که بری و مثلا دستمال نباشه،مگه دیگه خیلی شلوغ باشه اون ناحیه!(فقط تو روز کانادا این اتفاق افتاد).
دیگه بگم از کمپینگ!کمپینگم اینجا مدل خاص خودش رو داره!اینجا هر جایی نمی تونی کمپ بزنی!جاهای مخصوص داره!یه سری جارو خودشون تعیین کردن یه پول کمی می گیرین و اجازه می دن بری اونجا چادر بزنی،بعضی جاها امکانات داره و بعضی جاها نداره و این پولی که می گیرن درواقع واسه نظافت و نگهداری از امکاناتش هست.اینجوریه که همه جا تمیز می مونه!!!مثل جنگل مثلا عباس آباد ما به زباله دونی تبدیل نمی شه!چون پولی که می گیرن واسه جمع آوری آشغالا هم هست!خلاصه بعضی وقتا حس می کنی ای بابا!اینا همه جا از آدم پول می گیرن!اما می بینی که بیشتر جاها به نفع همست!حالا تو ایران لازم نیست از کسی پول بگیرن چون پول نفت هست منتها کسی واسش مهم نیست!حتی مردم هم واسشون مهم نیست که کشورشون بشه یه آشغال دونی!
اینجا با اینکه ما زن و شوهریم روزای اول ماشین پلیس که می دیدیم به عادت همیشه دست هم رو ول می کردیم!!!گذشت چند وقتی تا عادت کنیم به اینکه پلیس دوست ماست.......هرچند اینجا هم ضد رفتار خشونت آمیز پلیس خیلی تظاهرات می کنن...لااقلش اینه که اجازه اعتراض دارن!
از دانشگاه بگم که درسته خیلی پول می گیره اما کلی امکانات داره،استخر،باشگاه بدنسازی،زمین های مختلف ورزشی،کلاسهای ورزشی مجانی و یا گاهی با هزینه ی پایین،سالن غذاخوری تمیز و مدرن،کتابخونش که دیگه حرف نداره!کتابخونه 6 طبقست!ما بیشتر از طبقه ی 6 استفاده می کنیم،چون یه سالن مطالعه اونجا داره که درش رمز داره و این رمز رو فقط به دانشجوهای فوق لیسانس یا دکترا می دن و در واقع سکوت کامل هست اونجا و مبل و میز و صندلی راحتی داره و کفش هم موکته،بعضی وقتا خسته می شیم همونجا ولو می شیم می خوابیم!پایین کتابخونه هم کافی شاپ داره و هر وقت گرسنه شیم می دوییم یه چیز می خریم،این طبقه 6 دور تا دورش یه سری اتاق بازم مخصوص دانشجوهای فوق لیسانس و دکترا داره که بهش می گن"اتاق بحث" یعنی کسایی که می خوان گروهی درس بخونن می رن اتاق می گیرن که تخته و ماژیک داره و یه میز گروهی و می تونن اونجا حرف بزنن و گروهی درس بخونن،امکانات مشابه واسه دانشجوهای لیسانس تو طبقه ی 5 هست.
کلی امکانات دیگه مثل دستگاههای پرینت و اسکن و کپی هست!مثل ایران نیست که یه ساعت وایسی تو صف کپی یا پرینت تازه یهو دستگاه خراب شه!اینجا کارت دانشجوییت رو می ذاری تو یه دستگاه و بعد پول رو می ذاری و شارجش می کنی،بعد می ذاریش تو دستگاه پرینت یا کپی و باهاش پرینت می گیری!خودت همه کار خودت رو انجام می دی!
خلاصه اینجا امکانات خیلی زیاده.........تفاوت خیلی فاحش و زیاده!من یادم میاد تو دانشگاهمون یه مدت از این دستگاها گذاشته بودن که پول می دادی قهوه می داد و شیر کاکائو،بعد چون دختر پسرا دورش جمع می شدن جمعش کردن!!!به همین راحتی زدن تو سر تکنولوژی!!!من می تونم از هر نقطه ی اینجا بگم که یه امکاناتی در اختیار همه گذاشته!یعنی قشنگ طرف فکر کرده که خب مثلا یه دسشویی به چه چیزهایی نیاز داره؟!همون رو طراحی کرده و در اختیار مردم گذاشته!تو ایران به زور طراحی می کنن و اگه یه بنده خدایی هم طراحی کنه عمرا نمی ذارن کاری از پیش ببره!!یا مدتها طول می کشه تا بتونه کاری انجام بده........یعنی واقعا اجازه ی راحت زندگی کردن به مردم دادن اینقدر کار سخت و طاقت فرساییه؟!
واقعا از اینجا راضیم و با اینکه دلم خیلی برای مملکتم می سوزه اما دوست ندارم برگردم اونجا و خیلیهای دیگه هم مثل من فکر می کنن و خیلی هم هستن که برعکس فکر می کنن.........به هر حال اوایل که اینجا بودیم گاهی این همه تفاوت اشکمون رو در می آورد:(نمی تونستیم باور کنیم ما و پدر و مادرامون این همه سال از این امکانات ساده و اولیه محروم بودیم و اون سر دنیا آدمهایی بودن که مثل ما آدم بودن و خیلی از این امکانات انقدر واسشون عادیه که اصلا دیگه به چشمشون نمی رسه.....این می شه که الان تو مملکت من مردم تو صف نون و گوشت وایمیسن و اینجا ملت صفهای 2 3 کیلومتری می بندن که محصول جدید اپل رو که قراره واسه اولین بار رونمایی بشه ببینن!!!
اینه که اسممون می شه کشور عقب مونده و فکرم می کنیم چه آپولویی هوا کردیم اگه یه کار کوچیکی اونجا انجام بشه و چیز جدیدی طراحی بشه!به قول دوستان چیزایی که واسه ماها تو ایران آرزوئه واسه اینا خاطرست!!!!
پ.ن: حالا باز یه عده میان می گن ایران عوضش 2500 سال تمدن داره!!!باشه قبول!اما می شه یه چشمه از تاثیر این تمدن رو تو زندگی مردم الان رونمایی کنی؟!!
پ.ن: این یه سری از تفاوتا بود....بازم می نویسم بعدا...
چهارشنبه چهارم خرداد 1390
چیری نداریم بگوییم.....حرف خاصی نیست....می نویسیم!
داریم ذره ذره و خشت خشت بنای زندگی کوچک مهربانانه ی عاشقانه ی خوبمان را روی هم می گذاریم و می سازیم......همه چیز خوبه خوبه خوب است.......من خوبم....او خوب است....و زندگی انگار چرخش فقط برای ما می چرخد.....درس و کار و خرید و تفریح و همه و همه انگار فقط برای ما جلو می رود!انگار از روزی که قصد کردیم زندگی با هم رو شروع کنیم چیزی شبیه معجزه لحظه لحظه های زندگیمان را متحول می کند.....و ما این همه را مدیون چند چیزیم....ایمان....به خودمان،هدفمان و خدای خودمان.......تلاش و نا امید نشدن و باور به اینکه همیشه در کنار هر آسانی سختی هست و صددرصد که اون سختی لذت زندگی رو می سازه نه اون آسونی!.......دور از همه ی دغدغه های ذهنی در مورد آینده ی دنیا و بحث هایی که با یک دوست اهل سوریه می کنیم و فشارهایی که گاهی به خاطر دغدغه هایی که این روزها ذهن همه ی جوون ها رو به خودش مشغول کرده و سخت آزاردهندست........دغدغه ی بلاتکلیفی در خیلی چیز ها.......دور از همه ی این افکار خسته کننده ی البته بزرگ کننده ی فکر ...زندگی خوب است و ما خوشحالیم..........کاش یک روز انقدر داشته باشیم که دیگرانی هر چند کم را هم زندگیه خوبی ببخشیم و خوشحال کنیم...........
پ.ن:گاهی وقتها بعضی ها به شوخی می گن پس کی بچه دار می شید!ما هنوز خودمون بچه ایم!هنوز مامانم باید دماغمو واسم پاک کنه!.........بی شوخی گاهی فکر می کنم چرا به جای اینکه پولی رو صرف موجود جدیدی کنم که هنوز هم حتی به وجود نیومده و معلوم نیست کی به وجود میاد پول رو صرف موجودی نکنم که وجود داره و وجودیتش اما خالی از رنج نیست؟!خیلی فکره احمقانه ای شاید به نظر برسه!اما من بهش فکر می کنم!..............نمی دونم!فعلا یه فکره!
یکشنبه هفتم فروردین 1390
هدف جز این است...جز این
داشتم نوشته های وبلاگم رو مرور می کردم.....همش غر زدم!شاید وبلاگ جاییه واسه غرهایی که در زندگی حقیقی راحت نمی شه زد!شایدم من کلا آدم غرغرویی هستم!ولی فقط این رو می دونم که همیشه وقتی دلم می گیره یا چیزی ذهنم رو مشغول می کنه دوست دارم بیام و اینجا بنویسم....مثل الان که یک چیزی ذهنم رو درگیر کرده........چیزی به اسم هدف!
خب طبیعتا اینجا به خاطر دوری از تمام چیزهایی که سالها باهاشون زندگی کردی خیلی به اون چیزها فکر می کنی......جلوشم نمی شه گرفت!من اسمشو گذاشتم بیماری تصور وطن!....همش در حال تصور آدمها،کوچه ها و حال و هوای تهرانم!.......تصور کودکی،مادر،پدر و خانه ی کودکی ها و آمال و آرزوهای کودکی،اونجا که ازم می پرسیدن می خوای چی کاره بشی می گفتم می خوام نویسنده شم!وقتی که یادم میاد اولین شعری که گفتم راجع به جشن نیکوکاری بود و من اون موقع 8 سالم بود!یادم میاد دفتر خاطراتام که هنوزم همشون تو خونمونه!10 تا بیشتر بودن،یه دفتر داشتم که هر صفحش یه موضوع داشت و من یک صفحه نوشته بودم راجع به هر کدوم از موضوع ها و عکسایی رو زیر هر موضوع چسبونده بودم،راهنمایی که بودم یه دفتر دادم دست دوستام که هر کس یه بیت شعر برام بنویسه و هنوز اون شعرها رو دارم و خیلی هاشون اون روزها برای من و حتی کسی که نوشته بود قابل درک نبود.....یادم نمیاد چه برنامه ای روی کامپیوتر بود اما یه صفحه ی آبی بود که نوشته ها روش سفید بود....مال داس بود فکر کنم......من عاشق نوشتن توی اون صفحه ها بودم.....کتاب می گرفتم دستم و از روی کتاب می نوشتم توی اون صفحه.....ذوق می کردم وقتی بعضی جمله های کتاب رو می تونستم تو اون صفحه ی آبی عوض کنم.......یادم میاد......روزایی که مامان اینا نبودن،من لوازم آرایش مامان رو بر می داشتم و حسابی به سر و صورتم می مالیدم و فقطم می دونستم رژ لب باید رو لب استفاده شه و بقیه چیزها رو اشتباهی استفاده می کردم!لباسای خوشگل مهمونی مامان رو هم می پوشیدم،جلوی آینه وایمیسادم و ادای بازیگرا و خواننده ها مخصوصا گوگوش رو در می آوردم!آواز می خوندم،می رقصیدم و از خودم ترانه می ساختم و یکی دو ساعتی واسه خودم شاد بودم.......همش 10 11 سالم بود.....گاهیم یهو بابا میومد خونه و هول هولکی لباسارو مینداختم رو سرم و می دوییدم تو دستشویی که آرایشا رو پاک کنم!!!........یا عادت داشتم که نامه بنویسم برای این و اون!کارت پستال درست کنم ......شبا تا صبح بیدار می موندم و کتاب می خوندم.......بوستان و گلستان سعدی می خوندم.....کتابای نادر ابراهیمی رو با اینکه نمی فهمیدم می خوندم......نقاش شدم! بابا همیشه وقتی کار می کرد روی یه کاغذ طرح می زد،ساده و غیر حرفه ای بود اما همیشه توجهم رو جلب می کرد.....6 7 سال کلاس رفتم و طرح زدم و نقاشی کشیدم......عاشق طرح های سیاه سفید بودم.........فلوت زدن یاد گرفتم........هنوزم بدون نوت می تونم همه ی آهنگایی که یاد گرفتم رو بزنم!کاری که خواهر و برادرم نمی تونن انجام بدن....خلاصه همش تو گذر هنر می رفتم و می اومدم.........نوشتن،خواندن،بازی کردن،ترانه ساختن.........هرچند کودکانه بود اما انگار داشت من رو می ساخت.....مثل خواهرم که همیشه سرش توی وسایل برقی بود و مدار می بست و دزدگیر درست و می کرد و هر چند همه کودکانه بود اما آخر ازش یه مهندس برق بیرون اومد........یا برادرم که تمام کامپیوتر رو زیر و رو می کرد و هیچ نقطه ی ناشناخته ای توش جا نمی ذاشت و گاهی دل و رودش رو هم می ریخت بیرون....و حالا شده مهندس کامپیوتر،من هم جایی شاید باید می شدم شاعر،نویسنده،خواننده یا بازیگر!!!!ولی حالا مهندس صنایعم........این اسمش غر نیست!اسمش سردرگمی در هدفه!در چیزی که پایه ی وجود منه با چیزی که الان هستم.......درست یا غلطش رو نمی دونم!اما مامان وقت انتخاب رشته گفت هنر نون و آب نمی شه و وقتی من یواشکی کنکور هنر ثبت نام کردم و روزش فهمید خیلی عصبانی شد و نذاشت که امتحان بدم.......و من همه ی این سالها از روزی که وارد دانشگاه شدم ،از روزی که با چهره ی خشک برنامه نویسی و برنامه ریزی و بهینه کرد ن و امثالهم(که برای بعضی ها شیرین شیرین است)روبرو شدم و وقتی فهمیدم که محکوم بودن یعنی چه.... همیشه حسرت خوردم و هنوز هم می خورم.....وقتی اینجا اصلا نمی دونم باید رو چه موضوعی واسه پایان نامم کار کنم و اصلا هم علاقه ای به هیچ مبحثی ندارم اما مجبورم که خودم رو علاقه مند نشون بدم لحظه به لحظه احساس می کنم که راه رو دارم اشتباه می رم!!!وقتی کتاب شعرم رو چاپ کردم ترسیدم!از چی نمی دونم!جلوی چاپش رو گرفتم،چرا؟!نمی دونم!اگر چاپ می شد شاید اوضاع فرق می کرد!شاید راحتتر می شد راجع به هدفم فکر کنم.....حالا دیگه اصلا چشمه ی شعر و داستان و آوازو ترانه و شکلک در آوردن هایم هم خشکیده بسکه هی دنبال کنترل هزینه و افزایش سرمایه در مسائل رشته ام رفتم....بس که ذهنم چارچوب نرم و مهربانش را در میان شدت محاسبات ریاضی از دست داد........بس که هی شعر خواندم و اشک ریختم که شعرهای من کو ...........شاید!شاید به قول یکی از دوستام:بعضی آدمها هر جا باشن ناراضین،شاید من هم جزو بعضی آدمهام!!.......
نمی دانم هایم را
با شما تقسیم می کنم
و شاعر می شوم
با سوال های ذهن مشکوکم
که چیزی از پاسخش را نمی دانم
پ.ن: چی می دونم چی به چیه!کی به کیه!
یکشنبه هفدهم بهمن 1389
غربت
حالا که دارم این سطرها رو می نویسم کیلومترها از خونم،وطنم،کشورم،خانوادم،دوستان خوبم و همه ی چیزهایی که باعث تعلق خاطرم نسبت به ایران می شد دورم.....اینجا زندگی دو نفره ی کوچیک و نیمه فقیرانه ای رو شروع کردیم و همه ی تلاشمون رو می کنیم و دست و پا می زنیم که اینجا پیشرفت کنیم.....کاری که تو کشور خودمون نمی تونستیم انجام بدیم یا اگر انجام می دادیم با اعصاب و خیال آسوده نبوده......اینجا خوبه...خیلی خوبه....تا حالا هیچ چیز و هیچ کسی ناراحتمون نکرده.....تا حالا به خاطر حماقت کارمندای دانشگاه اعصابمون خط خطی نشده..اینجا هر چیزی رو به کسی که باید آموزش می دن و هر کسی رو سر هر کاری نمی ذارن...اینجا قانون حرف اول رو می زنه و اگه تو قانون رو رعایت نکنی باعث تعجب همه ست و مثل یک احمق بهت نگاه می کنن....چیزی که تو ایران کاملا برعکس بود!اینجا زندگی خیلی راحته و من همش و همش سوال می کنم که چرا ایران نباید اینجوری باشه؟چرا ؟تمام ذهنم مشغول اینه که مادرو پدرم و دوستایی که اونجا دارم چه گناهی کردن که توی اون جهنم زندگی می کنن؟!چرا من باید برای یه جو آسایش از همه چی دل بکنم و بیام جایی که نگاه های آدماشم واسم غریبه!...........اینجا خوندن اخبار با ایران فرق می کنه،اینجا هر خبر بدی که می دن تو بیشتر له می شی بیشتر می میری چون که ذهنت آرومه آرومه و یه خبر بد مچالش می کنه....تو ایران ذهنم درگیر همه ی این مسائل بود و دیگه واسش عادی شده بود......من تمام روز دعا می کنم که خدا کشور نازنینم رو آزاد کنه که من برگردم و کشور خودم رو آباد کنم،که برگردم و برم تو کوره دهها و به مردم بدبخت و بیچاره ی اونجا که چیزی از این زندگی نکبتی جز زجر و ناله و بدبختی نفهمیدن کمک کنم.....کاش می شد،نمی دونید اینجا آدم نظم و قانون رو که می بینه چقدر از ته دلش می خواد که همه ی اینا تو کشور خودش بود.....من لااقل همش بغضم می گیره...همش فکر می کنم جوونای ما هزار برابر جوونای اینجا استعداد و جای پیشرفت دارن،چرا باید تو حصار حماقت دیگران اسیر باشن؟!خیلی دلم می خواد کشورم رو پر از آزادی و شادی ببینم.....غربت یعنی همین!یعنی اینکه صبح تا شب فقط تفاوت ها رو ببینی و آه و حسرت کنی که چرا تا حالا نداشتی و چرا از این به بعد هم دوستان و خانوادت نخواهند داشت؟
همیشه همین رو می گفتن که غربت تنها بدیش دلتنگیه وگرنه همه چیش از وطن بیچارمون خیلی بهتره.....وطن چهار فصلمون .....وطن زیبا و وصف ناپذیرمون که حالا بازیچه ی دست قدرت ها شده و حسابی دستمالی می شه و معلوم نیست چی دیگه ازش می مونه!هر شب و هر شب تنها دعای من اینه که:خدایا!کشورم رو آزاد کن که بتونم برگردم و آبادش کنم که تا آزادنشه اجازه ی آبادی بهش نمی دن...........خدایا:(
پنجشنبه چهارم آذر 1389
دلتنگ که می شوم چیزهایی به یاد می آورم
از گذشته
از این روزها
از آینده
دلتنگ که می شوم
احساس بر عقل چیره می شود
دلتنگ که می شوم اشک شوق رسیدن می شود
من برای خودم دلتنگ می شوم
خودی که این روزها در ازدحام تنش های روزگار و روزمره گم شده است
نه قلمی می شناسد
نه دفتری
نه شعری نه کتابی
نه قلم مویی
نه کاغذی
دلتنگ که می شوم انگار خودم را جایی پیدا می کنم
جایی میان کاغذ پاره هایی که چندیست بسته بندی شده اند و گوشه ای خاک می خورند
امروز دلتنگ شدم
دلتنگ بی ریایی که در شعرهایم برای تو بود
دلتنگ رنگ فرحبخش طرح هایم که هر گوشه اش نشان تو بود
همه ی شعرها و کتاب ها و نقاشی ها را دور خودم جمع می کنم
هر کدام را برمی دارم و نگاه می کنم
اشک در چشمانم حلقه می زند
و می پرسم چه چیز مرا از این همه بودن دور ساخت؟
تنها جوابی که دارم فشار آغاز یک زندگی نو است!
و تنها راه حل، فرار از فرهنگ و جنبه های اجتماعی نادرست این سرزمین است
که نیمی از آن گریبان مارا گرفت
تنها جواب همین است
و من هر چه کردم راه گریزی از آن نیافتم
این بود که ذره ذره قوای احساسم در مقابله با این حماقت ها تحلیل رفت
امروز اما دوباره شروع می کنم
دوباره می روم و درراهی که بودم قدم می گذارم
من همانم با همان احساس و حضور
پنجشنبه پانزدهم مهر 1389
پس این نقطه سر خط ما کی می رسد!هنوز نقطه اش هم نرسیده چه برسد به سر خطش.............
خستگی ها این روزها خستگی ناپذیرند انگار........
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389
اگر یک روز کتابی به اسم"روزگار سیاه" یا همچین چیزی رو تونستین پیدا کنید که اسم نویسنده ی بخت برگشتش "عروسک کوکی" بود هیچ تعجب نکنید!چشماتون درست می بینه!دارم طرح یک کتاب رو تو ذهنم پرورش می دم که ایران رو این بار نه از نظر سیاسی بلکه از نظر فرهنگ افتضاحش و برخی رسم و رسومات رنج آورش مورد بررسی قرار بدم!چیزی که این روزها به شدت آزارم می ده،هر جا که می رم دنبالم میاد و ذهنم یک لحظه هم ازش تهی نمی شه!شاید به نظر یه عده چیزهایی که از یک سری فرهنگ های نادرست در ذهن من هست کاملا عادی و پیش پا افتاده باشه و اصلا کسی بهش توجه نکنه....اما همین اعمال و افکار هستند که باعث شدن اسم مارو جهان سومی بگذارن...متاسفانه من شخصیتا آدمی هستم که شدیدا از دیدن این چیزها رنج می برم و شدیدا نیاز دارم که از این محیط دور باشم تا کم کم به ناراحتی اعصاب دچار نشم!از طرفی هم وظیفه ای رو روی دوشم احساس می کنم در قبال چیزی به اسم وطن!و هر وقت به رفتن فکر می کنم این وظیفه بیشتر احساس می شه.....شاید نوشتن این کتاب که قطعا هم به زودی به دست نمیاد و باید حاصل سالها تلاش و تفکر و تحقیق باشه کمی از بار این مسئولیت کم کنه.......امیدوارم بتونم تصمیمی که گرفتم رو اجرا کنم و با همه ی وجودم دلم می خواد که کشورم آباد آباد باشه و این روزگار سیاهش سپید و سپید تر بشه....آمین!
شنبه بیست و سوم مرداد 1389
به من چه که کجایید؟!
به من چه که چی کار می کنید؟!
به من چه که ناراحتید یا خوشحال؟!
به من چه که می خندید یا گریه می کنید؟!
به من چه:(((
چرا همش دنبالتون بدوام؟!
چرا هر چی بگید گوش کنم؟!
چرا همش فکر دل نشکستن باشم؟!
وقتی هیچ کدومتون ارزششو ندارید؟!
دوست که معنایی نداره!همه طلبکارن از آدم!نه می خوام دوست باشم نه دوست داشته باشم!
بیا فرار کنیم از این دنیا ی کثیفی که این آدمای پوشالی دور خودشون تنیدن و بهش افتخار می کنن.......
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389
یه متن نا وبلاگی!
گویی آرزو را پایان نیست.........
امروز که اینجا می نویسم پر از احساسات رنگارنگم،خوب،بد،گیج کننده........هر لحظه دست چپم رو نگاه می کنم و از دیدن حلقه ی نقره ای رنگ روی انگشتم تمام تنم یخ می کنه و هنوز باورم نمی شه که این اتفاق افتاده و ما با همیم.......آخه اصلا انگار چیزی تغییر نکرده تنها فرقش اینه که بیشتر و بیشتر کنار هم هستیم و بیشتر و بیشتر همدیگر رو می بینیم......عشق بین ما جاریه و گاهی فوران می کنه.....هیچ باری نشد که از کنار هم رد شیم و همدیگرو نبوسیم...هیچ لذتی بالاتر از این بوسه های ناگهانی و بعد هم خنده های شیطنت بار بعدش نیست....
تنها چیزی که تو ازدواج آزارم داد اجتماع بود!از این به بعد من دیگه بیشتر از قبل که به عنوان یک زن آدم نبودم،آدم نیستم!همه جا تا حلقه رو دستم می بینن اگه می خوان فاکتور بدن اسم آقاتون لطفا اگه می خوان فرم پر کنن اسم آقاتون،اگه جایی رضایت نامه ای باید پر شه،آقاتون لطفا! و من تمام مدت حرص می خورم از همه ی اینها!از اینکه اینطور توی جامعه استقلال شخصیتی آدم رو خوردمی کنن فقط چون پیوندی با کس دیگه ای داره.....از اینکه همه جا منو به اسم همسرم صدا کنن هیچ خوشم نمیاد یه حس سرکشی شدیدی بهم می ده و همسرم هم این رو دوست نداره،ما معتقدیم به استقلال شخصیتی آدمها ،چیزی که انگار توی این خراب شده برای یک زن معنایی نداره!
از احساسات دیگم چی بگم که به قدری دلم برای خواهر و برادرم تنگ شده که نهایت نداره،هر شب کار من شده گریه و حسرت اینکه بتونم باهاشون تو عروسیم برقصم.........خواهرم مراسم رو با وبکم می دید و می دیدیمش...ولی چه دیدنی از اول تا آخر گریه می کرد و منم مدتی رو باهاش گریه کردم و همراه گریه کردن باهاش می رقصیدم و اون هم همین کار رو می کرد و این صحنه شدیدا همه ی مهمونا رو تحت تاثیر قرار داد که وقتی برگشتم دیدم همه ی چشمها قرمز شده........دوری خیلی سخته،خیلی...و من همیشه فکر می کنم اگه این مملکت اینقدر افتضاح نبود کی ما واسه پیشرفتمون مجبور بودیم پا شیم بریم از اینجا که اینجور خونوادمون در به در شن و همه دلتنگ و نالان و گریان؟
دخترخاله و پسرخاله هم امسال می رن،بهترین دوستانم هم تا یک هفته ی دیگه از پیشم می رن و من می مونم و گلم و کلی جاهای خالی که نمی دونم طاقت دوریشون رو دارم یا نه......به حدی ذهن من آشفتست که نهایت نداره.....هم شاد شادم هم ناراحت ناراحت......فکرهایی که توی سرم می گذره و آرزوها و نقشه هایی که واسه ی آیندم دارم،همه و همه من رو دچار التهاب کرده.........از الان دلم برای اینجا تنگ شده،توی خیابونا که می رم تک تک نقاطشون رو نگاه می کنم و تو ذهنم حک می کنم که اونجا دلم که تنگ شد بتونم همه ی کافه ها و رستورانا و سینماها و کوها و تئاترها و استخرها و همه ی خیابونای پرترافیکش رو توی ذهنم مرور کنم.......همش توی ذهنمه که نکنه آدم حساسی مثل من طاقت نیاره اونجا؟!اما من همیشه در کنار این حساس بودنم محکم بودم....تنها نگرانیم مامان و بابان که تنها می مونن و آخرین عصای پیریشونم می ره از پیششون.....
نگاه کردم به خودم توی آینه،خودم نبودم انگار،این یه سال روزگار بدجوری کج و کولم کرده بود بس که کار داشتم و کار کردم و همه چیز رو راست و ریس می کردم.....دستامو نگاه کردم مدتهاست نه قلم نوشتن دست گرفتن نه قلم کشیدن...انقدر نقاشی نکشیدم که می ترسم برم طرفش!انقدر شعر نگفتم که انگار ذهنم گندیده...برنامه ی زندگیم روی روال نمی شه!هر کار می کنم یه برنامه ی جدیدی میاد تو کار!از اول تابستون 10 تا عروسی رفتیم!حالا هم موج مهمونی های خداحافظی بچه ها داره شروع می شه و دوباره این بیرون رفتنا طوفانی می شه واسه همه برنامه هام!آدمم خب دلش نمیاد که عروسی بهترینا رو نره یا نره مثلا از دوستش خداحافظی کنه...کی دلش میاد؟!معلوم نیست دیگه کی همدیگه رو ببینیم!............
اینم روزگار منه...........رنگارنگ و پر از بالا پایین....
راستی من دنبال کار می گردم یه کار چند ماهه!کسی نیست کار ساعتی سراغ داشته باشه؟!هر چی باشه می پذیرم!در رابطه با صنایعم که باشه دیگه بهترین می شه!
حرفا تو ذهنم می چرخید اینجا نوشتم فکر نکنم متن وبلاگیه جالبی شده باشه.....
دوشنبه هفتم تیر 1389
همه چی آرومه...
کمتر از دو هفته مونده که ما برای همیشه به هم پیوند داده بشیم....
انقدر خستم که خدا می دونه!اما وقتی فکر می کنم این همه زحمت می شه شادیه یه روز خودم و خودش و همه کلی انرژی می گیرم....
همه چیز رو سعی کردم با کمترین هزینه حل و فصل کنم....به نظرم خرج زیادی و بی ملاحظه خیلی مسخرست و فقط نوعی فخر فروشی به دیگران حساب میاد...من ولی فقط می خوام دلامون شاد باشه واسه همین وقتی می بینم می شه هر چیزی رو ارزونتر به دست آورد سراغ قیمتای سر سام آور بعضی چیزا نمی رم...ماشاالله تو این مملکتم هر کی می بینه عروسی ای عقدی چیزی در کاره قیمتا رو 100 برابر می کنه........
سفره عقد رو خودم می چینم.....با سلیقه ی خودم.....انقدر برای این کار هیجان دارم که فکر کنم هزار بار دیگه هم برم کوچه مهران و کوچه برلن واسه خرید وسایلش خسته نمی شم....
خیلی همه چیز خوب و عالیه غیر از اینکه این وسط من باید پروژه ی کارشناسیم رو تا 15 ام تحویل بدم و هنوز تایپش نکردم و منظمش نکردم!
دنیای قشنگیه این روزا.....انگار همه شادن و خوشحال ...انگار دنیا فقط واسه من داره می ره جلو.....انقدر کار دارم این روزا که گاهی یادم می ره که واقعا دارم ازدواج می کنم!بعضی وقتا که یهو فکرش میاد تو ذهنم تنم مور مور می شه.اینکه دیگه قراره همیشه با هم باشیم و واسه خوشبختی تلاش کنیم حس خوبی رو میاره تو وجودم که در کنار اضطراب های این روزا حالت خاصی رو به روحیم می ده........همه چی آرومه!!!!
بعد ازدواج هیچ چیز قرار نیست تغییر کنه،ما همونی هستیم که تو این چند سال بودیم!همه می گن آدم ازدواج که می کنه باید خانوم بشه یا آقا بشه...حرف مسخره ایه!این یعنی از خیلی چیزایی که تا حالا داشتی و دوست داری صرف نظر کنی !ما تو این سه سال همه ی اون چیز ها رو داشتیم و چیزی هم کم نداشتیم و از دست ندادیم........تو این جریان عقد و مراسمش یه چیز بزرگ یاد گرفتم:مردم زیاد حرف می زنن یه گوش در باید باشه یه گوش دروازه!و خوب هم یاد گرفتمش!
ایشالا عشق قسمت شما هم بشه.....گفتم عشق،نه ازدواج!:)
شنبه پانزدهم خرداد 1389
"چندمین نامه"
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389
هر چی می خونم بیشتر به این نتیجه می رسم که خدا کلی داره به ظالمان می خنده!!
سوره ی توبه:
آیه ی 19: آيا آب دادن به حاجیها و آباد كردن مسجدالحرام را مثل كار كسی ميدانيد كه به خدا و روز آخرت ايمان آورده و در راه خدا جهاد كرده؟ اين دو دسته پيش خدا مساوی نيستند. خدا افرادی را كه ظلم ميكنند هدايت نمی كند.
آیه ی 24: بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشانتان و اموالی كه بدست آوردهايد و تجارتی كه از كساد شدنش ميترسيد و خانههائی كه می پسنديد، پيش شما محبوب تر از خدا و رسولش و جهاد در راه اوست،انتظار بكشيد تا خدا فرمانش را صادر كند. خدا افرادی را كه (از دستورهای او) نا فرمانی ميكنند هدايت نميكند.
آیه ی 31:دانشمندان دينی و زاهدان تارك دنيای خود و همينطورپيغمبرشان مسيح ابن مريم را صاحب اختيار (ارباب) خود گرفتند.در صورتيكه به آنها دستور داده شده بود كه فقط معبود واحد (خدا) را بندگی (اطاعت محض و بدون چون و چرا) كنند. معبودی ( كسی كه انسان در مقابلش احساس يا ابراز كوچكی بكند و از دستورهايش بدون چون و چرا اطاعت کند) غير از خدا وجود ندارد.او بالاتر از اين چيزهائيست كه شريك او ميسازند.
آیه ی 34:ای افراد باايمان، عده زيادی از دانشمندان دينی و زاهدان تارك دنيا ( كه ديرنشين شدهاند)مال مردم را بناحق ميخورند و مردم را از راه خدا باز ميدارند.كسانی را كه طلا و نقره را روی هم ميگذارند و در راه خدا خرج نميكنند، به عذاب پر دردی بشارت بده.
آیه ی 47 و 48:اگر برای جنگ ميآمدند به شما چيزی جز خرابی اضافه نميكردند و بين شما بسرعت حركت و فتنهانگيزی ميكردند و در بين شما عدهای هستند كه برای آنها جاسوسی ميكنند.خدا افرادی را كه ظلم ميكنند خوب ميشناسد. قبلا هم دنبال فتنه ميگشتند و كارها را برای تو وارونه نشان ميدادند تا اينكه حقيقت آشكار شد و امر خدا ظاهر شد، در صورتيكه آنها از اينكار خوششان نمیآمد.
آیه 56:به خدا قسم ميخورند كه از شما هستند در صورتيكه از شما نيستند.آنها افرادی هستند كه ميترسند.
آیه 74: به خدا قسم ميخورند كه چنين حرفی نزدهاند.بدون ترديد سخن كفرآميز را گفتهاند و بعد از مسلمان شدنشان كافر شدندو قصد چيزی را كردنn كه به آن نرسيدند.فقط در اثر اينكه خدا و پيغمبرش با فضل خود آنها را بینياز كردند به عيب جوئی پرداختند.اگر توبه كنند به نفع آنها است و اگر قبول نكنند، خدا آنها را در دنيا و آخرت عذاب پر دردی ميكند. آنها در زمين يار و ياوری ندارند.
آیه 80: ( ای پيغمبر) برای آنها چه طلب آمرزش بكنی يا نكنی،اگر هفتاد دفعه هم برايشان طلب آمرزش كنی، خدا هرگز آنها را نمیآمرزد. اينكار برای اين است كه آنها منكر خدا و رسولش شدند. خدا افراد نافرمان را هدايت نمیكند.
آیه ی107 و 108: افرادی كه مسجدی برای ضرر زدن و بیايمانی و تفرقه انداختن بين مسلمانان و كمينگاهی برای افرادی كه قبلا با خدا و رسولش ميجنگيدند ساختهاند،قسم ميخورند كه جز خير چيزی نمی خواستيم.در صورتيكه خدا شهادت ميدهد كه آنها دروغ ميگويند.
آیه 111: خدا جان و مال افراد باايمان را به قيمت بهشت خريد، افرادی كه در راه خدا ميجنگند و ميكشند و كشته ميشوند. اين وعده درستی در تورات و انجيل و قرآن است و عمل كردن به آن بر عهده خداوند است. چه كسی بهتر از خدا به عهدش وفا ميكند؟ بنابراين به داد و ستدی كه كرديد شاد باشيد اين موفقيت بزرگی است.
چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389
دنیا کی نهایت می شود مهربان؟
حنجره ی بی ثبات انسان ها
در وادی پر از غبار بشریت
که از آن
نامردی می چکد و خشم می چکد و رسوایی
گویی تبدیل می شویم به تکه هایی سنگ
که روزی از فراز کوهی چونان بلند سقوط خواهیم کرد
آری!کوهی از غرور و تکبر و خودبینی
در آینه نگاه می کنم!
چشمانم حلقه های تو خالی پوشالی
در آینه نگاه می گنم لبانم قفل زده و خاموش
در آینه نگاه می کنم گونه هایم سرخ از سیلی روزگار و تر از اشکی بی تقلا
در آینه نگاه می کنم مهربان
تو را می بینم!
در اعماق سیاهی گیسوانم
سوسوی فانوس بودنت را می بینم
که به چشمانم
به قلبم
به گونه هایم
به لبانم
نور می باری
مهربان!
دنیا کی نهایت می شود؟
در کجاترین نقطه ی این سرزمین های گنگ
روزی ته مانده های آدمی و هر آنچه نامش انسان است
از فاضلابهای دل زمین فواره می زند؟
کی می شود که زمین از این بار سنگین
که ناخواسته دچارش شده رها شود؟
از انسانیتی که
وجودش از ضربه های آتشینی ورم کرده
و خاکسترش طوطیای راه ظالمان شده
کی رها می شود؟
مهربان!
بگو چه وقت می بخشایی؟
چه وقت بر اینان که در حماقت حاذقند می بخشایی؟
چه وقت این دست سیاه شب را
از روی چشمان می ربایی؟
بگو چه وقت تابوت دنیا ی وحشی ِ بودن را روی دستها می بری؟
رودم!رودی پراز طغیان های بی تفاوت
پر از سد های شکسته و بند زده
پر از اعتیاد به گرفتن عکس های فوری
از لحظه های خسته ی تاریخی تاریک ذهن
از دیاری که تا چشم کار می کند
خلقت ،غفلت می شود و
تا پا توان دارد حق پایمال می شود
و تا دست توان دارد
به جان دستبرد می زنند
و تا لب توان دارد
بر مرگ بوسه می زند...........
دنیا کی نهایت می شود مهربان؟
"عروسک کوکی"
88/2/8
شنبه بیست و یکم فروردین 1389
در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا.....
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه،نفس منو بگیر/واسه ی یکی شدن اگه مرگ من بسه،نفس منو بگیر
شاید تمام لحظه های با تو بودن به با تو بودن اندیشیدم!حالا با تو بودن دور نیست....
انگار قدم قدم به حساس ترین لحظات زندگی نزدیک میشیم...پر از التهاب پر از هیجان.....فقط من و تو=ما!
زندگی داره اون روی رنگارنگش رو یه بار دیگه یه جور دیگه تو یه لباس دیگه نشون می ده.....من،تو،اهداف بزرگ و قشنگمون....من،تو،ستاره هامون تو آسمون رویا که یواش یواش داریم بهشون می رسیم....هیچ فکرش رو می کردی؟!
این روزها که می گذره بیشتر و بیشتر عاشق لحظه هایی می شم که تورو دارم..این روزها که از این در به اون در می ری و دنبال کارای مختلفی هستی و من تو تلفن صدای خستتو می شنوم که شادی توش موج می زنه......دستای مهربونت رو می گیرم که قراره همراه و همدم زندگیم باشه....این روزا...این روزا با همه آشتی تر از همیشه!این حسیه که بودنت به من داده...عشقت به من داده.........این روزا می فهمم که هیچ کس با همه ی آشتی تر بودن ها دوست تر از تو نیست.....من عاشقانه می نویسمت و عاشقانه می خونمت.....تو عاشقانه لبخند می زنی و منو از هر چی که اسم ترس روش داره دور میکنی......این روزها که ادمیشن می گیریم و این روزها که دنبال ویزا و خواستگاری و عروسی و هزار هزار کار دیگه ایم...این روزا می فهمم وقتی رابطه ای ثبات پیدا می کنه چقدر لذت بخشه......این که مهمونای عروسی رو می شمریم و بعد انقدر زیادمی شن که مجبور می شیم که بعضی ها رو خط بزنیم و بعد باز پشیمون می شیم و اسماشونو اضافه می کنیم........این روزا که حساب دودوتا چهار تای زندگی نه چندان آسون آینده رو می کنیم.........این روزا رو بی نهایت دوست دارم.....این روزا عاشق بهارم...عاشق اون اردیبهشت پر از گل که به تو رسیدم...عاشق اون خرداد که دستاتو تو دستم حس کردم.........وقتی شهیار می خوند:دستمو بگیر تا بالام در بیاد........عاشق اون تابستونی می شم که می رفتیم کارآموزی تو ماه رمضون و داغی روزا(the summer kisses).....عاشق اون پاییزی می شم که اولین هدیه رو بهم دادی.......حلقه ای نقره فام!......عاشق اون زمستونی می شم که آدم برفی درست کردیم و لیز خوردیم و خوردیم بهشو خراب شد و هر هر خندیدیم........عاشق همه ی روزایی می شم که کنار هم قدم برداشتیم،کنار هم اشک ریختیم،کنار هم خندیدیم،عزا داشتیم،جشن گرفتیم............ما کنار هم بودیم....بیشتر از هر کس دیگه ای.....ما با هم بزرگ شدیم و معمای وجودمون درکنار هم ذره ذره حل می شه.....حالا ما اینجاییم.....تو اوج خوشبختی ...........بالاترین نقطه ی دنیامون...وایسادیم و کنار هم زندگی ای که باید بسازیم و بالا پایین می کنیم...........
هی!این روزها تو پادشاه سرزمینی هستی که من رو برای ملکه بودن انتخاب کردی............!
پ.ن:لبریز احساسم!لبریز کلمه،حرف،شعر،نوشته............لبریزم از بودن....از تو....تو....تو..
چهارشنبه هفتم بهمن 1388
خداحافظ
پ.ن:شاید از نوشتن هراسیدم...........
دوشنبه پنجم بهمن 1388
پناه بر خدا!!
بهم گفت متولد 64 ام!من گفتم بهت می خوره 61 62 باشی!حالا هر جا می شینه 6 تا فحش به من می ده و می گه ازم بدش میاد!آدم دردشو به کی بگه؟!!!بعد می گن حرف و حدیث از کجا در میاد؟!همینان که آدمو پیر می کنن دیگه!کدوم قانون گفته که بده به یه خانوم بگی که از سنت بیشتر نشون می دی؟!!!!به من که بگن کلی ذوق می کنم چون احساس می کنم یه پختگی تو چهرم بوده که همچین فکری کردن!ای خدااااااااا!ان شا الله که همه خوب می شن!!!
پ.ن: نوشتمش حرصم خالی شه!D:
چهارشنبه سی ام دی 1388
چینی نازک تنهایی من
نگاه کن!
هیچ وقت چینی نازک تنهایی من نشکست!
خوشحالم!
و من در تنهایی هایم کتاب می خوانم،فیلم می بینم،می نویسم،شعر بلغور می کنم و به تو فکر می کنم،فروغ را ستایش می کنم و گهگداری هم با خدای وجودم خلوتی می کنم و چای و قهوه ای می نوشم و گاهی ساعت ها از پشت پنجره شب را تماشا می کنم و از تمام چراغهای روشن شب بیزار می شوم که خلوص شب را دزدیده اند.گاهی برای تو نقاشی می شکم و قاب می کنم و می زنی تخت سینه ی دیوار اتاقت و عکس می گیری ازشان و برای من می فرستی و من هزار بار کیف می کنم که تو هستی که نقاشی هایم را بگیری و حتی بو کنی و بگویی بوی دست تو را می دهد.....فکر می کردم که بودن تو کافی نیست که از تنهایی دور شوم،اما این روزها که تنهاترین تنها شده ام تو تنها کسی هستی که همیشه هستی و واقعا هستی،تنها کسی که قربون صدقه هایت از ته دل و بی نهایت لذت بخش است و از روی وظیفه و عادت نیست.....می دانی تازگی ها این حس را دارم که هر قدر خوبی کنی کمتر خوبی می بینی،یا اینکه به این نتیجه رسیده ام که در روابطم با دیگران اگر همیشه نقش سنگ صبور و حلال مشکلات و دوست همیشه حاضر را داشته باشم دیگر خودم اجازه ندارم که کسی را سنگ صبور بدانم و دردو دل کنم....غم چشم آدمها را باید ببینم و از ناله ها وقر(غر؟) های روزانه ام چیزی نگویم....اینقدر پای واقعیت های عاشقانه و شکست های عشقی و مشکلات دوستانم(؟) با خانواده و جامعه و چه و چه نشسته ام که پاک خودم را از یاد برده ام!خودم هم باورم شده که من همیشه یک گوشم که می شنوم و یک زبانم که دلداری می دهم......حالا اینها را نمی نویسم که فکر کنید من چقدر آدم خیلی مهربان و به به و چه چهی هستم!نه این صرفا یک حس است....این که من خیلی دنبال دلیل می گردم برای اینکه چرا با همه هستم و با هیچ کس نیستم!اینکه یکی از هیمن دوستان به من گفت که آدمها از آدمهای با صداقت بدشان می آید و آدم های ساده و صادق را در جمع خود نمی پذیرند شاید این واقعیتیست که به هر حال طی 4 سال در دانشگاه بودن و دیدن رقابت های ناسالم و خلاصه هزار کار که گفتنش جایز نیست،این فکر را به سرم آورده که من آنقدر که همه چیز را در زندگیم می گویم و ابایی ندارم از اینکه دیگران بدانند و همه چیز را هم راست می گویم و پنهان کاری نمی کنم و گول نمی زنم کسی را و در همه زمینه ها لااقل اعلام آمادگی برای حضور به هم رساندن و همبستگی می کنم و چه و چه و چه این نظریه ی دوست گرامم را در ذهنم پررنگ تر کرده است!نمی دانم!خلاصه من از زبان یکی از همین دوستان که ازش می نالیدم شنیدم که گفت چون صادقی دوستت دارند اما دوست نمی پندارند!......ما که نفهمیدیم درست!اما فقط می دانم که همه ی عمرم سعی کردم خوب باشم و با کسی بد نباشم و از کسی متنفر نباشم(که نیستم)،پس صد البته که با افتخار می گویم که :صادقانه تنها بودن را به در جمعی بودن که همه ناصادقند هزار هزار بار ترجیح می دهم و خدایم شکر می گویم!باشد که عبرت آیندگان شود!
پنجشنبه سوم دی 1388
روزگار غریبیست نازنین
2.از فضای کنونی حاکم بر خاک پاک وطنم بیزارم...............
3.خدا یا چگونه تورا گوییم درد این روزهای سنگین را؟
4.من خسته ام و تو خسته تر از من.........
5. دو نوع عذاب وجدان تحمل می کنم:
1.اگر همراه نشوم با مردم عذاب وجدان این همراهی نکردن
2.اگر همراه شوم،عذاب وجدان دق مرگ کردن مادر.....آخر مادر به خاطر برادرش یک بار دق کرده است:(فکر یک بار دیگر این مصیبت تنش را می لرزاند........
ومن می جنگم با تمام غلیانات و احساسات و نفرت های درونم............ومغزم متلاشی می شود از اینکه نمی توانم بفهمم کدامیک از عذاب ها قابل تحمل تر است........
پناهی نیست جز او...دانم که در هر قدمش حکمتیست.....
سه شنبه سوم آذر 1388
تو کجایی که ببینی؟!:(
دیگر به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد
من خسته از این خستگی های مدامم
از مردم بیزار
از دروغ هایشان بیزار
بیزار بیزار
دلم آرامش خاصی می خواهد که در این جملا ت ناگزیر وصف نمی شود،دلم تنهایی دو نفره ای می خواهد که در آن هیچ کس و هیچ چیز جز ماهتاب نظاره گر بودن ما نباشد،به پوچی می رسم گاهی،من هم دارم شبیهشان می شوم!!!!!من که شعارم خویشتن خود بودن بود...........خسته ام،همین،از این همه دغل بازی و پنهان کاری و اطلاعات غلط و خاله زنک بازی و یک کلاغ چهل کلاغ کردن حرفها خسته ام.......بیشتر آشفته ام انگار..........
کنار پنجره نشسته ام و عکس تورا در دست گرفته ام و های های گریه می کنم!قطره های اشکم روی عکس تو می افتد و انگار که تو هم های های گریه میکنی......دلم برایت تنگ می شود و یاد آغوش مهربانت می افتم که همیشه وقته گریه هایم برای من باز بود....دلم تنگ می شود برای وقتهایی که یواشکی زیر پتو گریه می کردم و تو می فهمیدی و از روی پتو نوازشم می کردی......چقدر دلم تنگ ان روزها شده.....چقدر احساس می کنم که تنهام....تنهایی که سخت عذابم می ده.....انقدر گریه کردم سردرد گرفتم....امروز بعد از مدت ها از آن گریه های آن سالها را تجربه کردم...از آن گریه هایی که قلب تو را حتی اگر با من قهر بودی به درد می آورد،از آن گریه ها که صدایش تا هفت خانه ان ورتر هم می رفت....نمی دانی چقدر عجیب امروز دلم گرفت خواهر......من هنوز هر روز عکس تو و داداش رو نگاه می کنم و یک روز اگر نگاهشان نکنم انگار روز برایم روز نمی شود...چقدر دنیا بی رحم است که اینطور ما را در دنیا پراکنده کرد و دل هایمان را تکه و پاره،هر تکه اش راباید در گوشه ای از این کره خاکی جا بگذاریم...........دوست خواهر نمی شود،دخترخاله خواهر نمی شود،حتی مادر هم خواهر نمی شود.....معشوق برادر نمی شود و همکلاسی نیز هم برادر نمی شود....چقدر لبخندت توی عکس مهربان است،لبخندت که دست در دست معشوقت گویی که آواز خوشبختی همیشگیت است.........چقدر دلم برای صدای خنده هایت تنگ شده.......دیدی ؟ان روز دلم طاقت نیاورد.....از راه دور تا 2 نیمه شب به گریه هایم گوش کردی و سکوت کردی،انگار که با سکوتت نوازش هایت را یادآور می شدی.......چقدر کودکانه گریه کردم و چقدر مهربانانه دلداریم دادی......اما من هرگز درد دل واقعیم را نگفتم!!تو چه می دانی هر روز من چه آدمهایی را می بینم،تو چه می دانی چقدر از دانشگاه فراریم،تو چه می دانی چقدر از دیدن چهره های پر از دروغ آدمها فراریم،تو چه می دانی چقدر روحم زجر می کشد از این همه نا مرادی،تو چه می دانی.......تو چه می دانی از اینکه آدمها اینجا یکدیگر را پله می کنند برای بالا رفتن و بعد هم لگدی نثار هم می کنند و همه چیز را از یاد می برند،تو چه می دانی اینجا چقدر رقیب هست برای هر چیزی،چه می دانی چقدر رقابت ها کثیفند،تو چه می دانی عزیز من چه می دانی......دلم پر شده از این چیز ها،دلم پر شده از چیزهایی که شاید ارزششان در چشم دیگران هیچ باشد،ولی من راحت نمی گذرم از آنها............
عکست را نگاه می کنم،هنوز می خندی و اشکهایم را که روی گونه هایت ریخته پاک می کنم،عکست را می بوسم و لبخندت را در ذهنم حفظ می کنم،تا هر وقت مثل امروز خواستم اشکی بریزم لبخندت مرا یاری کند........
پ.ن: چند روز پیش بود که دلتنگیم به اوج خودش رسید،وقتی صفحه ی فیس بوک رو باز کردم و دیدم که برادرم یک ویدئوی جدید آپلود کرده.....وقتی پلی رو زدم در جا خشکم زد،هزار هزار بار گوش کردم ،برادرم بود که تنهایی توی یک اتاق کوچیک نشسته بود و گیتار می زد و شعر عاشقانه ای رو با صدای گیراش می خوند........اونوقت بود که دلم می خواست از توی صفحه ی مانیتور برم تو اون اتاق کوچیک و بغلش کنم و زار زا گریه کنم....... و چقدر اشک ریختم،چقدر هی این یه تیکه ی آهنگش رو گوش کردم که می خوند:به خواب خوش دیدمت نشسته ای کنار من........................:((
جمعه بیست و دوم آبان 1388
"فروغ فرخزاد"
1.نمی شه!نمی تونم....نمی تونم مثل قبل بنویسم!:(نمی تونم:((قرار بود ناسلامتی نویسنده بشم!چشمه ی جوشان احساسات ناگهانیم خشکیده!!!احساساتم ثبات پیدا کرده.......من دیگه نمی تونم نویسنده بشم:(
2.هر کسی شناختی از شخصیت خودش داره،هر کسی خودش رو می شناسه و می دونه حد تحملش چقدره و تا چه حد توان داره....وقتی من کسی نیستم که جزو این جووناییم که می رن تو خیابون و جونشونو می ذارن کف دستشون خیلی اعصابم خورد می شه،خیلی از نظر روحی خورد شدم این مدت.....اما واقعیتش اینه که من تو خودم این توانایی رو نمی بینم که برم اونجا،منی که تقی به توقی می خوره گریم می گیره و پاهام می لرزه و داستان دارم با این روحیه ی شکنندم......از دورم که می بینم بدتر می شم........دلیل دیگه ایم هست که من تو این تجمعات شرکت نمی کنم که کاملا شخصیه و متاسفانه اجازه ی بیانش رو ندارم،اما مطمئنا دلیل قانع کننده ایه!اینارو نوشتم که به اون دوستانی که می گن من یا ترسوام یا عرق ملی و وطن پرستی ندارم بفهمونم که آقا جان اگه دارین تلاشی در جهت بهبود اوضاع می کنید،اگه دغدغتون دموکراسیه بنابراین بی زحمت عقاید،شخصیت و احساسات دیگران رو بپذیرید(چیزی که در معنای دموکراسی یافت می شه اصولن!) وگرنه به نظر من همون بهتر که من هیچ شرکتی تو این قضیه ندارم!ثانیا یک بار دیگه هم گفتم:تا اینجور رفتارای ما ایرانیا عوض نشه و این خاله زنک بازیارو کنار نذاریم و تا یاد نگیریم به هم احترام بذاریم این همه جارو جنجال شاید نتیجه ی آنی بده اما تو دراز مدت باز می شه همین آش و همین کاسه.....من به هر حال چه شرکت کنم چه نکنم،دلم با آدمهاییه که می رن اونجا و تمام روز دلم آشوبه که نکنه اتفاقی برای کسی بیفته،نکنه باز بکشن و هزار دلشوره ی دیگه که تمام وجودم رو می گیره........بازم می گم کاش آدمها به عقاید و شخصیت دیگران احترام بذارن....
پ.ن:به من گفتی بی بغض ترین شاعر،یادته؟!حالا ببین همیشه بغض دارم و شعرمم نمیاد!
دوشنبه یازدهم آبان 1388
لحظه های لرزان
-بعد با آقای پیشو رفتیم کوچه مروی و یه دونه از این دمپایی پشمالوها خریدم واسه مامان که پاش درد می کرد و رو زمین یخ خونه بیشترم دردمی گرفت،با ذوق و شوق بهش دادم و با ذوق و شوق پاش کرد و کلی حال کرد!اونوقت چند وقت بعدش به مخم زد برم از این دمپایی حیوونی پشمالوها واسه همه خاله ها و دخترخاله ها و زنعموم که رو هم می شن 6 نفر بخرم و یادگاری بدم بهشون . بازم با ذوق و شوق پیشنهادم رو با مامان در میون گذاشتم و بازم با یک حالت عصبانی مآبانه ای گفت:نخیر لازم نکرده!!مگه پولت زیادی کرده؟ و من بازم داشتم فکر می کردم که من فقط قصدم هدیه و یادگاری بود و این چه عکس العملی بود !
-بعد از در خونه که دارم می رم بیرون می شنوم که می گه:مواظب باش تصادف نکنی،شیشه هارو بکش بالا،در رارو از تو قفل کن،ماشین رو دو قفله کن هر جا می ذاری،اومدی تو پارکینگ یه قفل بزن،لب تاپت رو جا نذار توماشین،جواب هیچ کیو نده .....و می گم خداحافظ و در رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ......
-یا یه وقت دیگه رو یادم میاد که امتحان داشتم و تقریبا 99 بار شنیدم که گفته شد صبحانه بخور،با ماشین نرو با تاکسی برو یه وقت تصادف می کنی،شب زود بخواب ،دقت کن و هزار نصیحت دیگه!
-یا دارم تعریف می کنم که تو مدرسه ی قدیمی به معلممون گفتم که دارم اپلای می کنم که برم که یهو با خنده ی مسخره ای روبرو می شم که می گه:کی گفته حالا حتما می ری؟!اینقدر به همه نگو می ری!معلوم نیست اصلا قبولت کنن،چرا فکر می کنی همیشه بهترینی؟!!!و بغض آشنا دوباره می دوئه توی گلوم و من رو از ادامه ی حرفم منصرف می کنه و از این همه امیدواری از سمت خانواده به وجد میام!
:اونوقت حالا چند وقته دارم به دلایل استرس زیادم نسبت به هر چیزی فکر می کنم و حالا به درصدی از دلایلش رسیدم و واقعا درمونده شدم که چه کار کنم ؟!تمام سر تا پای زمان روز من با حرفهای استرس آور و البته کلیشه ای همیشگی و تکراری پر شده و هر بار هم متاسفانه تاثیر خودش رو می ذاره..........اینکه 10 برابر همه درس می خونم ولی نصف اونها نمره میارم باعث می شه شدیدا تو این زمینه احساس ضعف کنم و اذیتم کنه...این که می دونم نه خنگم و نه تنبل اما همیشه یه قدم یا چند قدم از چیزی که می خوام به خاطر همین استرس ها و ترس ها عقبم اذیتم می کنه......فایده ای نداشت هر روز تو آینه نگاه کردن و گفتن"زندگی بی استرسی خواهم داشت"...........نمی دونم باید چی کار کنم:(
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
فواید و زواید یک شخصیت
اسم خودم رو شاعر نمی ذارم،چیزایی که می نویسم زاییده ی احساسات دور و نزدیک قلبمه که در قالب کلمات بیرون ریخته می شه و همه ی احساساتم هم نیست بلکه نیمه ی عریان دل منه و من نیمه ای پنهان و فاش نشدنی از دلم دارم که فقط من دانم و یار........داشتم با خودم فکر می کردم اینجور احساسات،اینجور ظریف بودن و شکننده بودن از کجا تو من به وجود اومده؟آیا خوبه تو آینده بچه ی منم اینجوری باشه؟......رفتم به سالهای دور،وقتی که 6 7 سالم بود و مامان تو آشپزخونه که بود همیشه برام آواز های قشنگ می خوند مثل آوازهای پروین و دلکش و ..............یا وقتی با بابا تو همون سنای پایین بیرون می رفتم بابا با اون صدای گرم و گیراش برام آوازهای مرضیه و ویگن رو می خوند....به رهی دیدم برگ خزان و دختر کولی در دل شب......آهنگهایی که خیلی هاشون رو شاید اصلشون رو نشنیده باشم اما اونقدر بابا و مامان می خوندن تو ذهنم باقی مونده.......تمام اون آهنگها برخاسته از حس غریب و زیبا و دلنشینی بود که شاعر و آهنگساز و قطعا خواننده داشته......عاشق پیشگی پدر و مادر توی این آوازها رخ نشون می داد ........به هر حال معمول اینه که اگه چیزی از بچگی تو آدم رخنه کنه کم کم چیزی از وجود آدم می شه....شاید در مورد من هم مصداق داشته......حتی یادم میاد که داداشم همیشه آهنگهای ابی رو می ذاشت و خودم هم عاشق شعرهای سیاوش قمیشی بودم(صداش نه!شعرهای آهنگاش!)تا اون حد که یکی از دوستام برای تولدم یه دفتر درست کرد و همه ی شعرهای این خواننده ها رو توش نوشت......بعدا که وارد دانشگاه شدم کم کم با موسیقی ملل دیگه آشنا شدم،موسیقی به زبان های دیگه و البته باز هم نزدیک به علایق خودم:موسیقی کلاسیک،بیشتر آهنگ های بی کلام که تو راه خونه تا دانشگاه همش گوش می دادم.......یا آهنگ های به عبارتی"لاو میوزیک!" که احساسات من رو برانگیخته می کرد........به این نتیجه رسیدم که روح من با اینجور احساسات خو گرفته.....حتی نقاشی کردن به سبک خودم و طرح زدن از آغوش و بوسه و دستی که گلی رو تعارف می کنه و لبخند یک دختر به پسر یا دختری در حال خواندن نامه و گریستن نشان از همین احساسات ظریفی که تومن وجود داره،داره.......حتی یه دفتر شعر دارم که مال 9 سالگیمه!و یادم هست که با 2 تا از دوستام تو دبستان به خاطر 3 تا شعر درسی که گفته بودیم و توش فرمولای ریاضی رو یاد داده بودیم از طرف مدرسه جایزه گرفتیم......تمام اینها اما در کنار همه ی زیباییها و منافعشون برام ضررهایی هم داشتن.....مثلا مهمترینش این بود که من این راهها رو برای ابراز احساساتم و تخلیه ی احساسی خودم انتخاب کردم پس نتیجش این شد که از حرف زدن در مورد احساساتم بترسم و تقریبا طرفش نرم......یا اینکه باعث شد وقت خوندن یک متن ساده ی احساسی تو محافل مختلف اشکم در مشکم باشه مثل چیزی که توی جشن فارغ اتحصیلی برام پیش اومد......یا اینکه به خاطر شعله ور شدن ناگهانی احساساتم تصمیم گیری برام مشکل می شه و بعضی وقتا منجر به زدن حرفایی می شه که نباید......خب اینها رو ضعف نمی دونم البته اینا چیزایین که به هر حال من ازشون خبر دارم و شدیدا در تلاشم که کمشون کنم و این موضوع هم زمان می بره...با همه ی اینها من از اینجوری بودن لذت می برم،از این که پدر مرا شاعر کرد و مادر مرا عاشق بی نهایت لذت می برم...از اینکه مثل خیلی ها بی روح و ماست و بی بخار نیستم احساس رضایت دارم...از اینکه خشونت تو کارم نیست و خدا این توانایی رو بهم داده به خاطر این احساسات بتونم احساسات دیگران رو درک کنم و همه رو با هر نوع فکر و منطق و احساسی دوست داشته باشم از خدا ممنونم.....بله!من تصمیم گرفتم فرزند آیندم رو شاعر کنم و عاشق........برای اینکه فکر می کنم درک دنیا و زندگی توی دنیا لوازمی داره که این احساساته که می تونه کمک کنه به کسب این لوازم...........و من مطمئنم که همه ی آدما یا نه ،اکثریت آدمها از شخصیتی که دارن لذت می برن و هر کدوم می تونن در مورد فواید و زواید شخصیتیشون متنی بنویسن اما می دونم که آخرش همه احساس خوبی نسبت به چیزی که هستن دارن حتی اگه دیگرانی باشن که نسبت به اونها این احساس رو نداشته باشن و البته این دلیل نمی شه که آدمها نخوان بدونن که دیگران در موردشون چی فکر می کنن کما اینکه به نظرم بزرگترین کنجکاوی بشر در مورد خودش بوده و اینکه چه جوریه و دیگران چه جوری راجع بهش قضاوت می کنن...........حالا واسه حسن ختام یه شعرم می ذارم اینجا:
/* /*]]>*/
حرفی بزن
چونان که عاشق با معشوق،
پروانه با شمع
حرفی بزن
از مستی چشمانم بگو
از درّ سیاه جادویی!
از لعل لبم بگو
از شراب بوسه ام
چیزی بگو!
از لطافت نوازشم
از می ناب گیسوان
از خرامانی قدمهایم
از تیر مژگان
تار زلف آشفته
بگو!
از عطش بگو!
از یکی شدن
از غرق من شدن
بگو عزیز من!
یک کلام بگو از این وهم پاک بی رقم!
بگو!
به حرفی از زلاله ی لبان تو
تمام آنچه هست و نیست فنا می شود دگر
بگو به من که عاشقم
به من که چشمم از
خمار چشم تو مست می شود
به من که درینه ی نگاهم
به صدف چشم تو پناه می اورد
شراب مگر چیست؟!
همان که این لبان عاشقم
میان لبان تو جستجو می کند
شراب هفت ساله ی هفت خط!
بگو!باز هم بگو!
بگو،از نوازش بگو
که دست لطف تو
ساخته است!
دست مهربانیت!
از گیسویی که
در نسیم نفسهای تو
زنده می شود و
قدمهایی که اعتبار استواری زمین را
از ره رفته ی تو می جوید....
از عطش بگوکه
خود سایه ی خیال من
روی حجم بوسه است.....
از عطش بگو عزیز
از عطش بگو که من
فانی رهش شدم.....
در تو و دل و نگاه تو
غرق بودنت شدم......
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
استرس و دیگر هیچ!
این که من جزو اون دست آدمهایی نیستم که 99%مواقع شادن یه کم خب اذیتم می کنه.این که کمی تا حدودی بیشتر وقتا استرس به من غالب می شه نگرانم می کنه.دیروز زدم تو کار سرچ برای مقابله با استرس.همه جا تقریبا حرفها تکراری بود:
ضعفهای خود را بشناسید از خود بیش از حد توقع نداشته باشید
برنامه ریزی داشته باشید
چند کار را با هم انجام ندهید
.
.
.
خب من که همه ی اینا رو انجام می دم!اما بازم ته دلم همیشه ناخوآگاه استرس دارمف وناخودآگاه قیافم می ره به سمت ناله بودن و متاسفانه همه ی اینها ناخودآگاهه و از عهده ی من خارجه.....گاهی که بهش زیادی توجه می کنم می گم خب از الان به بعد لبخند به لب و بی دغدغه راه می رم اما 5 دقیقه ی بعد باز دوباره به حالت اولم برمی گردم.....امروز اما یکی از دوستام حرف خوبی زد....گفت بهش اصلا فکر نکن همه چی حل می شه!به جنبه های مثبت نگاه کن و منفی ها رو بریز دور .....خب من اومدم این رو اینجا نوشتم که برای آخرین بار این حس استرسی بودن رو یه جایی خالی کنم و بعد دیگه سعی کنم راجع بهش نه حرف بزنم و نه فکر کنم!من همه ی تلاشم رو دارم می کنم و واقعا حیفه که به خاطر تپش تند قلب و یا عرق کردن ناشی از استرس همش بر باد بره،چیزی که دقیقا زمان کنکور دادنم اتفاق افتاد و من رو تو دو ترم اول دانشگاه از همه درسها زده کرد........خب از امروز پیش به سوی محکم بودن و اعتماد به نفس داشتن....!
یکشنبه پنجم مهر 1388
بزنم لهش کنم؟!!!
چهارشنبه یکم مهر 1388
رویا
پ.ن:این رویاییه که روزی به واقعیت می پیونده،البته این نوشته یه کم استعارات و تشبیه ها و اینارو تو خودش داره که هر کس البته می تونه برداشت خودش رو داشته باشه......................
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
گهگدار زندگی
اول:بالاخره من هم یاد گرفتم غر نزنم!یاد گرفتم با لبخند زندگی کنم،به آدمها با لبخند نگاه کنم....من هم بالاخره یاد گرفتم استرس نداشته باشم،یاد گرفتم مثبت فکر کنم،یاد گرفتم امیدم رو از دست ندم،یاد گرفتم از دیگران ایراد نگیرم،یاد گرفتم پشت سر دیگران حرف نزم(شاید کمتر بزنم!)این مدت چیزهایی زیادی یاد گرفتم............یاد گرفتم عاشق آدمها باشم،یاد گرفتم...خیلی چیزها یاد گرفتم...............
دوم:چند روز پیش توی پله های آپارتمان یه بچه ی فسقلی رو دیدم که یه صندلی پلاستکی به اندازه ی هیکلش گرفته بود دستش و داشت از پله ها می رفت پایین،اونقدر بزرگ بود صندلی که جلوی دیدش رو گرفته بود،صندلی رو ازش گرفتم و گفتم کجا می بریش فسقلی؟گفت پیش مامانم،گفتم مامانت کجاست؟!معصومانه نگام کرد و گفت :باهام میای بهت نشونش بدم؟!با اینکه کلاس داشتم دنبالش راه افتادم و تو راه هی دست منو می گرفت و فشار می داد،اسمش حسین بود با موهای فرفری و صورتی سبزه و خنده ای نمکین که دل هر کسی رو می برد،لباس قرمزی پوشیده بود با یک شلوارک قهوه ای،دستم رو گرفته بود و می کشید و هی من می پرسیدم به مامانت نرسیدیم؟!گفت نه!بازم بیا........به قدمهای کوچک اون صد قدمی رفتیم و نزدیک بساط دست فروش ها شدیم........گفت مامانم اوناها.........و در جا ایستادم،صندلی رو دادم دستش و بوسیدمش و ازش خدافظی کردم،گفت نمیای مامانمو نشونت بدم؟!گفتم کلاس دارم،باید برم..........و رفتم بی اینکه نگاه دیگری به مادرش بیندازم............مادرش دست فروش کنار خیابان بود...مادرش همسایه ی طبقه ی پایین بود..........مادرش مادر بود...........و من لحظه ای فکر کردم که شاید دوست نداشته باشه که من ببینمش(که هر چند اگه همچین چیزی می خواست هیچ وقت صد قدمی خونه دست فروشی نمی کرد،شیرزنی بود).........دلم ریخت وقتی فرداش پدر معتاد حسین رو دیدم که خمیده و لاغر و تکیده با پسرش بازی می کرد...........و فکر کردم شاید مادر حسین دوست نداشت که من شوهرش رو ببینم..............
نمی دونم!نمی دونم............گاهی خدا چیزایی نشونم می ده که اصلا نمی دونم چه جوری باید باهاشون برخورد کنم........
سه شنبه سوم شهریور 1388
بعدو بعد و بعدتر
اونوقت یهو می فهمی که کسی که فک می کردی بهترین دوستته داره بهت دروغ می گه!اون وقت احساس می کنی یه روده ی راست تو شیکمش نیست....اونوقت گوشی رو ورمی داری و به آقای پیشو به صورت خیلی خاله زنکانه گله می کنی و دردو دل می کنی و جیغ می کشی و فحش می دی و بعد کلی دلت خالی می شه و کیف می کنی که تخلیه شدی و بعد آقای پیشو می گه فکرشو نکن،این چیزا ارزش نداره خودت رو ناراحت کنی،اینجوری فقط ذهنت خسته می شه...اونوقت همین جوری مهربونانه بهش می گی راست می گی!من زندگیه خودمو دارم می کنم و فقط فهمیدم که یه نفر از دورو بریام تو زرد از آب در اومده و بعدم اصلا بحث عوض می شه .......بعد می فهمی که به قول سینا گاهی تنهایی خیلی خیلی بهتر از با کسایی بودنه که همش دروغ می گن و ابراز دلسوزی های احمقانه و به دردنخور می کنن و بعد اصولا هم دروغگو فراموشکار می شه و بعد همه ی دروغاشون یهو رو می شه و بعد ...........
بعدتر و بعدترش تو تنهایی که داری فکر می کنی کلی خوشحال می شی که اون روز فلان کار و واسه فلانی کردی و کلی خوشحالش کردی و بعد همش با خودت می گی که آدم هر کار می تونه واسه هر کس می تونه باید انجام بده،لزومی نداره حتما صمیمت خاصی بینشون باشه....بعد از اینکه گاهی وقتت رو واسه آدمای دورو برت می ذاری کلی ذوقمرگ می شی و بازم می دویی برای آقای پیشو تعریف می کنی و اونم کلی از عقایدش راجع به این موضوع می گه و می گه که هر چقدر فکر کردم هدف دیگه ای واسه بودنم پیدا نکردم جز اینکه الان خورد خورد به دیگران کمک کنم و بعدا که واسه خودم کسی شدم کمکای گنده گنده بکنم ،چه مالی و چه روحی....بعد من کلی دوسش می دارم که فکراش کلی شبیه فکرای خودمه و تازه این جنبه ی کوچیکش بود و بعد تازه یه روز که سر چهارراه پشت چراغ قرمز وایسادیم از این بچه فسقلیای آدامس فروش می چسبه به شیشه و کلی ادا در میاره و ما می خندیم و بعد رومو می کنم به پیشو جان و می گم :کاش یه روز اونقدی پول دار شیم که پولمون رو بدیم به بابا و مامانای این بچه ها ازشون بخوایم که در ازای این پول بذارن این بچه ها برن مدرسه و بعد فکر می کنم که کو تا ما اونقدر پول دار شیم و یه فکر جدید میاد تو ذهنم و می گم کاش یه روز چند تا از این بچه هارو برداریم ببریمشون شهر بازی و خرید و پارک و کلی جاهای خوب که شاید یه بچه به این سن خیلی نیاز داشته باشه بهش......بعد پیشنهادمو به پیشو می گم و فقط لبخند می زنه و من می فهمم که اونم داره این تصور نیمه بچه گانه ی منو تو ذهنش پرورش می ده،بعد هی ذهنم جلو و جلو تر می ره و یاد دوستم دلی می افتم که می رفت پرورشگاه و با این بچه فسقلیا بازی می کرد و هر دفعه می گفتم منم ببر یادش می رفت....یا یاد 2 سال پیش افتادم که پیشنهاد این رو دادم که یه روز بریم پرورشگاه و اسباب بازی و اینا ببریم برای بچه ها و یکی از بچه های عمران نقشه این کار رو دنبال کرد و آخرشم نفهمیدم چی شد و همه یادشون رفت........بعد بعدش همش فکر می کنم کاش تو این یه سالی که اینجام بتونم یکی از این کارارو انجام بدم،فقط و فقط برای دل خودم،نه دلسوزی،نه ترحم و نه چیزهای شبیه اینها......فقط برای اینکه به خودم یاد آوری کنم و نهیب بزرگی بزنم که زندگی که دارم رو دو دستی بچسبم و لااقل به مادیاتش غر نزنم و سعی کنم بهترین ها رو برای روحم به دست بیارم......................بعد آخرش کسی هست که پیشنهادات مشابهی داشته باشه که بشه تو این یه سال انجامش داد و بهش شاخ و برگ داد(البته از نظر عملی) و بعد خودشم داوطلب همکاری باشه؟!!!!
بعد چقدر حرف زدم و باید برم زبان بخونم وگرنه بازم بعد بعد می کردم!

